برای:  وب | تصاویر | فیلم ها | لینکها | بیشتر ▼
ورود به سیستم
   
شعر 1 تا شعر 9 از مجموع 9 شعر در آیدا، درخت خنجر و خاطره

غزلی در نتوانستن

ادستهای گرم تو - کودکان توامان آغوش خویش - سخن ها می توانم گفت - غم نان اگر بگذارد. - نغمه در نغمه درافکنده - ای مسیح مادر، ای - خورشید! - از مهربانی بی دریغ جانت - با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد - غم نان اگر بگذارد. - *** - رنگ... ادامه شعر

شبانه

با گیاه بیابانم - خویشی و پیوندی نیست - خود اگر چه درد رستن و ریشه کردن با من است وهراس بی بار و بری - و در این گلخن مغموم - پا در جای چنانم - که ما ز وی پیر - بندی دره تنگ - و ریشه فولادم - در ظلمت سنگ - مقصدی بی رحمانه را - جاودنه در سفرند... ادامه شعر

شکاف

جادوی تراشی چربدستانه - خاطره پا در گریز عشقی کامیاب را - که کجا بود و چه وقت، - به بودن و ماندن - اصرار می کند: - بر آبگینه این جام فاخر - که در آن - ماهی سرخ - به فراغت - گامهای فرصت کوتاهش را - نان چون جرعه زهری کشتیار - نشخوار - می کند.... ادامه شعر

شبانه 10

رود - قصیده بامدادی را - در دلتای شب - مکرر می کند - و روز - از آخرین نفس شب پر انتظار - آغاز می شود - و- اینک- سپیده دمی که شعله چراغ مرا - در طاقچه بی رنگ می کند - تا مر غکان بومی رنک را - در بوته های قالی از سکوت خواب بر انگیزد، - پنداری... ادامه شعر

شبانه 2

دوستش می دارم - چرا که می شناسمش، - به دو ستی و یگانگی. - - شهر - همه بیگانگی و عداوت است.- - هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم - تنهائی غم انگیزش را در می یابم. - اندوهش غروبی دلگیر است - در غربت و تنهایی. - همچنان که شادیش - طلوع... ادامه شعر

شبانه 3

دریغا دره سر سبز و گردوی پیر، - و سرود سر خوش رود - به هنگا می که ده - در دو جانب آب خنیاگر - به خواب شبانه فرو می شد - و خواهش گرم تن ها - گوش ها - را به صدا های درون هر کلبه - نا محرم می کرد، - وغیرت مردی و شرم زنانه - گفت گوهای شبانه را... ادامه شعر

9

مرگ را دیده ام من - در دیدا ری غمناک،من مرگ را به دست - سوده ام - من مرگ را زیسته ام، - با آوازی غمناک - غمناک، - و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده - آه، بگذاریدم! بگذاریدم! - اگر مرگ - همه آن لحظه آشناست که ساعت سرخ - از تپش باز می ماند -... ادامه شعر

از قفس

در مرز نگاه من - از هرسو - دیوارها - بلند، - دیوارها - بلند، - چون نومیدی - بلندند. - آیا درون هر دیوار - سعادتی هست - وسعادتمندی - و - حسادتی؟- - که چشم اندازها - از این گونه مشبـّکند - و دیوارها ونگاه - در دور دست های نومیدی - دیدار... ادامه شعر

از مرگ ‚ من سخن گفتم

چندان که هیاهوی سبز بهاری دیگر - از فرا سوی هفته ها به گوش آمد، - با برف کهنه - که می رفت - از مرگ - من - سخن گفتم. - و چندان که - قافله در رسید و بار افکند - و به هر کجا - بر دشت - از گیلاس بنان - آتشی عطر افشان بر افروخت، - با آتشدان باغ... ادامه شعر

تبلیغات اینترنتی
 

   
 

© 2007 - 2017 Jasjoo

ارسال نظرات | کلمات کلیدی | تبلیغات اینترنتی