برای:  وب | تصاویر | فیلم ها | لینکها | بیشتر ▼
ورود به سیستم
   
شعر 1 تا شعر 10 از مجموع 27 شعر در در آستانه

بوسه

لب را با لب - در این سکوت - در این خاموشی گویا - گویاتر از هرآنچه شگفتانگیزتر کرامت ِ آدمی به شمار است - در رشتهی بیانتهای معجزتی که اوست... - - - - در این اعتراف ِ خاموش، - در این «همان» - که توانَد در میان نهاد - - با لبی - - لبی... ادامه شعر

جوشان از خشم...

جوشان از خشم - مسلسل را به زمین کوفت - دندان به دندان بَرفشرده - کلوخْپارهیی برداشت با دشنامی زشت - و با دشنامی زشت - بَرابَریان را هدف گرفت. - - - - همسنگران خندهها نهان کردند. - - - سهراب گفت: - - ــ آه! دیدی؟ - - - سرانجام... ادامه شعر

خاطره

شب - - سراسر - - زنجیر ِ زنجره بود - - تا سحر، - - - سحرگه - بهناگاه با قُشَعْریرهی درد - در لطمهی جان ِ ما - - جنگل - - از خواب واگشود - - - مژگان ِ حیران ِ برگاش را - پلک ِ آشفتهی مرگاش را، - و نعرهی اُزگَل ِ ارّهی زنجیری... ادامه شعر

در لحظه

به تو دست می سایم و جهان را در می یابم - به تو می اندیشم و زمان را لمس میکنم - معلق و بی انتها عریان می وزم، می بارم، می تابم. - آسمان ام ستارگان و زمین، و گندم - عطرآگینی که دانه می بندد - رقصان در جان سبز خویش از تو عبور میکنم - چنان که تندری... ادامه شعر

قناری گفت...

به هوشنگ گلشیری - - - - - قناری گفت: ــ کُرهی ما - کُرهی قفسها با میلههای زرین و چینهدان ِ چینی. - - - - ماهی سُرخ ِ سفرهی هفتسیناش به محیطی تعبیر کرد - - که هر بهار - - متبلور میشود. - - - - کرکس گفت: ــ سیارهی من - سیارهی... ادامه شعر

ترانه

بر این کناره تا کرانهی آمودریا - آبی میگذشت که دگر نیست: - رودی که به روزگاران ِ دراز سُرید و از یاد شد - رودی که فروخشکید و بر باد شد. - - - - بر این امواج تا رودباران ِ سند - زورقی میگذشت که دگر نیست: - زورقی که روزی چند در خاطری نقش بست... ادامه شعر

حجم ِ قیرین ِ نهدرکجائی...

به واحد اسکندری - - - حجم ِ قیرین ِ نهدرکجایی، - نادَرکجایی و بیدرزمانی. - - - و آنگاه - احساس ِ سرانگشتان ِ نیاز ِ کسی را جُستن - - در زمان و مکان - - به مهربانی: - - «ــ من هم اینجا هستم!» - - چپچهیی که غلتاغلت تکرار میشود -... ادامه شعر

حکایت

مطرب درآمد - با چکاوک ِ سرزندهیی بر دستهی سازش. - مهمانان ِ سرخوشی - به پایکوبی برخاستند. - - از چشم ِ ینگهی مغموم - - آنگاه - - - یاد ِ سوزان ِ عشقی ممنوع را - قطرهیی - به زیر غلتید. - - - - □ - - - - عروس را - بازوی... ادامه شعر

خلاصهی احوال

چیزی به جا نماند - - حتا - - که نفرینی - - بدرقهی راهام کند. - - - با اذان ِ بیهنگام ِ پدر - - به جهان آمدم - - - در دستان ِ ماماچهپلیدک - - که قضا را - - وضو ساخته بود. - - - - هوا را مصرف کردم - اقیانوس را مصرف کردم... ادامه شعر

درپیچیده به خویش...

زرینتاج و نورالدین سالمی - - درپیچیده به خویش جنینوار - که پیرامنات انکار ِ تو میکند، - در چنبرهی خوف ِ سیاهی به زهدان ماننده - در ظلماتی از غلظت ِ سُرخ ِ کینه یا تحقیر. - - - «ــ رها شو تا به معرکهی جدال درآیی - - حتا به هیاءت ِ شکلنایافته... ادامه شعر

پشتیبانان جس جو | Sponsored Links
 

1 2 3 بعدی
   
 

© 2007 - 2017 Jasjoo

ارسال نظرات | کلمات کلیدی | درج آگهی | افزایش بازدید