برای:  وب | تصاویر | فیلم ها | لینکها | بیشتر ▼
ورود به سیستم
   
شعر 1 تا شعر 10 از مجموع 33 شعر در آخر شاهنامه

پیامی از آن سوی پایان

 اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است -  بالهامان سوخته ست ، لبها خاموش - نه اشکی ، نه لبخندی ،و نه حتی یادی از لبها و چشمها -  زیراک اینجا اقیانوسی ست که هر بدستی از سواحلش -  مصب رودهای بی زمان بودن است -  وزآن پس آرامش... ادامه شعر

دریچه ها

 ما چون دو دریچه ، رو به روی هم -  آگاه ز هر بگو مگوی هم - هر روز سلام و پرسش و خنده -  هر روز قرار روز آینده -  عمر آینه ی بهشت ، اما ... - آه -  بیش از شب و روز تیره و دی کوتاه -  اکنون دل من شکسته و خسته ست - ... ادامه شعر

چون سبوی تشنه ...

از تهی سرشار - جویبار لحظه ها جاری ست - چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب ، واندر آب بیند سنگ - دوستان و دشمنان را می شناسم من -  زندگی - را دوست می دارم -  مرگ را دشمن -  وای ، اما با که باید گفت این ؟ من دوستی دارم - که به دشمن... ادامه شعر

گل

همان رنگ و همان روی -  همان برگ و همان بار -  همان خنده ی خاموش در او خفته بسی راز -  همان شرم و همان ناز - همان برگ سپید به مثل ژاله ی ژاله به - مثل اشک نگونسار -  همان جلوه و رخسار -  نه پژمرده شود هیچ -  نه افسرده... ادامه شعر

 بازگشن زاغان

در آستان غروب -  بر آبگون به خاکستری گراینده -  هزار زورق سیر و سیاه می گذرد -  نه آفتاب ، نه ماه - بر آبدان سپید - هزار - زورق آواز خوان سیر و سیاه - یکی ببین که چه سان رنگها بدل کردند -  سپهر تیره ضمیر و ستاره ی روشن - ... ادامه شعر

 وداع

سکوت صدای گامهایم را باز پس می دهد -  با شب خلوت به خانه می روم -  گله ای کوچک از سگها بر لاشه ی سیاه خیابان می دوند -  خلوت شب آنها را - دنبال می کند - و سکوت نجوای گامهاشان را می شوید - من او را به جای همه بر می گزینم - و او می... ادامه شعر

آخر شاهنامه

 این شکسته چنگ بی قانون -  رام چنگ چنگی شوریه رنگ پیر -  گاه گویی خواب می بیند -  خویش را در بارگاه پر فروغ مهر - طرفه چشم نداز - شاد و شاهد زرتشت -  یا پریزادی چمان سرمست - در چمنزاران پاک و روشن مهتاب می بیند - روشنیهای... ادامه شعر

برف

پاسی از شب رفته بود و برف می بارید -  چون پر افشانی پر پهای هزار افسانه ی از یادها رفته - باد چونان آمری مأمور و ناپیدا -  بس پریشان حکمها می - راند مجنون وار -  بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته - برف می بارید و ما خاموش -  فار... ادامه شعر

بی دل

آری ، تو آنکه دل طلبد آنی -  اما -  افسوس - دیری ست کان کبوتر خون آلود - جویای برج گمشده ی جادو -  پرواز کرده ست -   -   - ادامه شعر

دریغ

 بی شکوه و غریب و رهگذرند -  یادهای دگر ، چو برق و چو باد -  یاد تو پرشکوه و جاوید است -  و آشنای قدیم دل ، اما -  ای دریغ ! ای دریغ ! ای - فریاد - با دل من چه می تواند کرد -  یادت ؟ ای باد من ز دل برده -  من... ادامه شعر

پشتیبانان جس جو
 

1 2 3 4 بعدی
   
 

© 2007 - 2017 Jasjoo

ارسال نظرات | کلمات کلیدی | درج آگهی