برای:  وب | تصاویر | فیلم ها | لینکها | بیشتر ▼
ورود به سیستم
   
شعر 1 تا شعر 10 از مجموع 23 شعر در از این اوستا

 رباعی

خشکید و کویر لوت شد دریامان -  امروز بد و از آن بتر فردامان - زین تیره دل دیو سفت مشتی شمر -  چون آخرت یزید شد دنیامان -   -   - ادامه شعر

 قصه ی شهر سنگستان

دو تا کفتر - نشسته اند روی شاخه ی سدر کهنسالی - که روییده غریب از همگنان در ردامن کوه قوی پیکر - دو دلجو مهربان با هم -  دو غمگین - قصه گوی غصه های هر دوان با هم - خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم - دو تنها رهگذر کفتر - نوازشهای این... ادامه شعر

آنگاه پس از تندر

 نمی دانی چه شبهایی سحر کردم - بی آنکه یکدم مهربان باشند با هم پلکهای من - در خلوت خواب گوارایی -  و آن گاهگه شبها که خوابم برد -  هرگز نشد کاید بسویم هاله ای یا نیمتاجی گل -  از روشنا گلگشت رؤیایی -  در خوابهای من - این... ادامه شعر

غزل 4

ون پرده ی حریر بلندی -  خوابیده مخمل شب ، تاریک مثل شب -  آیینه ی سیاهش چون آینه عمیق -  سقف رفیع گنبد بشکوهش - لبریز از خموشی ، وز خویش لب - به لب - امشب بیاد مخمل زلف نجیب تو -  شب را چو گربه ای که بخوابد به دامنم -  من... ادامه شعر

حالت

آفاق پوشیده از فر بیخویشی است و نوازش - ای لحظه های گریزان صفای شما باد - دمتان و ناز قدمتان گرامی ، سلام ! اندر آیید - این شهر خاموش در دوردست - فراموش - جاوید جای شما باد - ای لحظه های شگفت و گریزان که گاهی چه کمیاب -  این مشت خون و خجل... ادامه شعر

آواز چگور

وقتی که شب هنگام گامی چند دور از من -  نزدیک دیواری که بر آن تکیه می زد بیشتر شبها - با خاطر خود می نشست و ساز می زد مرد -  و موجهای زیر و اوج - نغمه های او -  چون مشتی افسون در فضای شب رها می شد -  من خوب می دیدم گروهی خسته... ادامه شعر

در آن لحظه

در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگا کردم -  کلاغی روی بام خانه ی همسایه ی ما بود -  و بر چیزی ، نمیدانم چه ، شاید تکه استخوانی -  دمادم تق - و تق منقار می زد باز -  و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می زد باز -  نمی دانم چرا... ادامه شعر

راستی ، ای وای ، آیا

دگر ره شب آمد تا جهانی سیا کند -  جهانی سیاهی با دلم تا چها کند - بیامد که باز آن تیره مفرش بگسترد - همان گوهر آجین خیمه اش را به پا - کند -  سپی گله اش را بی شبانی کند یله -  در این دشت ازرق تا بهر سو چرا کند - بدان زال فرزندش... ادامه شعر

روی جاده ی نمناک

اگرچه حالیا دیریست کان بی کاروان کولی -  ازین دشت غبار آلود کوچیده ست -  و طرف دامن از این خاک دامنگیر برچیده ست -  هنوز از خویش - پرسم گاه - آه -  چه می دیده ست آن غمناک روی جاده ی نمناک ؟ - زنی گم کرده بویی آشنا و آزار دلخواهی... ادامه شعر

زندگی

بر زمین افتاده پخشیده ست -  دست و پا گسترده تا هر جا - از کجا ؟ -  کی ؟ -  کس نمی داند - و نمی داند چرا حتی - سالها زین پیش -  این غم - آور وحشت منفور را خیام پرسیده ست - وز محیط فضل و شمع خلوت اصحاب هم هرگز - هیچ جز بیهوده... ادامه شعر

پشتیبانان جس جو | Sponsored Links
 

1 2 3 بعدی
   
 

© 2007 - 2017 Jasjoo

ارسال نظرات | کلمات کلیدی | درج آگهی | افزایش بازدید