برای:  وب | تصاویر | فیلم ها | لینکها | بیشتر ▼
ورود به سیستم
   
بازگشت

رسالهی عشق

لابهلای هزار جفت کفشِ میهمان
یک جفت دمپاییِ پُرگو
داشتند از بازگشتِ سندباد بحری
قصه میگفتند.


خانه پُر از همهمه بود:
حرف، حرف، حرف ...!


آن شب
آخرین کشتی قاهره
برای بُردنِ سقراط آمده بود.
کرایتون گفت
ممکن است بین راه باران بیاید.


روزنامهها نوشته بودند
عدهای در بندرِ بنارس
هنوز هم
شربتِ شوکران میفروشند.
سقراط گفت:
حیرتا ... مردمانی که من دیدهام،
دیروز با گرگ گفتوگو میکردند،
امروز با چوپان!
پس چراگاهِ بزرگِ پَردیسان کجاست؟


دمپاییها داشتند برای خودشان قصه میگفتند.
دمپایی پای راست گفت:
امشب ماه خیلی غمگین است،
به همین دلیل
آب از آب تکان نخواهد خورد.
دمپایی پای چپ گفت:
آرامتر حرف بزن دوستِ من
من به این کفشهای واکسزده مشکوکم!

تبلیغات اینترنتی
 

   
 

© 2007 - 2020 Jasjoo

ارسال نظرات | کلمات کلیدی | تبلیغات اینترنتی