برای:  وب | تصاویر | فیلم ها | لینکها | بیشتر ▼
ورود به سیستم
   
شعر 31 تا شعر 40 از مجموع 47 شعر در از سرزمین آینه و سنگ

طرح

هر واژه ، یک پرنده ی آزادست . -  اما به یاد ندارم -  کی ، کی ، کجا -  آویخته به شاخه ی فکرم -  آوار یک قفس را ، - با گربه های مست . -   -   - ادامه شعر

طرح

شبگیر -  وقتی که -  سرریز می شود ، -  از جام خوش تراش بنات النعش -  شیپوری بنفش ، - می خواند - در گوش نیم - بسته ی مرداب . - در گوش باز شاعر - شب زنده دار -  تور بزرگ صید - اما ، - خالی ست -  از واژه های یک غزل... ادامه شعر

عاشقانه

وقتی که پوستت : - - ابریشم سپید تراوا - - نیلوفرینهمی شود از نیش بوسه ها -  احساس می کنم ، -  بازارگان عطر و پرند و نورم -  در جاده های - خرم ابریشم . -   -   - ادامه شعر

عدل جهل

وقتی که لاک پشت -  از لاک تنگ -  با مارها به صحبت یاری نشسته ، گرم -  من در سکوت -  دست بلند یاوری ام را -  واپس کشیده ام . -  من -  با دانش صبور گیاهی -  فرمان باد را -  بر هر چه باد ، باد -  آویز... ادامه شعر

کبود وار

 تیراژه ی خمیده ی کافور -  بر پرده ی تصور و تصویر -  و عطسه ی کبود -  بر پله های عمر . - در شیهه ی کشیده ی « بهزاد » - بالید - بذر - سیاوشان . - از اشک سرخ بود که پیچید -  بوی بخار زنده ی آهک -  در بینی ی گرسنه... ادامه شعر

لحظه

 وقتی که بیدار - خوابی -  چیزی می شوی -  آن حال -  « آن » نیست -  آن وقت -  من ، - این نیستم - تو ، - آن نیستی - هان .... - ای خدای کوه - فرهاد ، - فریاد . - ما را مبر ز یاد -  در وقت وقت ها -  وقتی... ادامه شعر

لحظه

پنداشتم -  وقتی که دست من -  با خط سرنوشت غریبش -  در دست های توست ، -  چیزی ، - نهایت شعرم - قلبم را ، -  که هرگز زبان من -  ممکن نشد که با تو بگوید -  با لرزه ای ، - موجی ، -  در دست های خوب تو خواهد... ادامه شعر

مرز چل

 پس ، در آستان چل . - ماندیم - ماندیم و تجربه کردیم -  بر پله ی چهل ، - عشق -  سرشار از شکوه غریبی است . - در مرز چل است -  دل ، بی - رقیب می ماند -  و روزی هزار بار -  نام تو را می خواند -  و عقل را -  هرگز... ادامه شعر

منظره

 با آبشار می آیی و ، - در ساکن نمی پایی . - ای ارتفاع سبز -  ای منطق وسیع - این مسافر لغزنده را -  درنگی در خون ، نیست - بر بستر رودش فرو - ریزد این لغزنده را - که چون گرد ارتفاع برخیزد -  هر فلس ، شتاب ذره دارد -  و... ادامه شعر

مهتاب می دمد هنوز ....

 دیر آمدی اگر در - شعرم - اما هنوز -  آنجا می نشانمت که باید -  که من تو را می شنیدم -  رسا باد ! آوای آشنات -  که کلام تو - ، - تکرار ما بود . -  من که با نسیمی برخاستم - در تو آویختم ترد نازکم ، - و با تو می... ادامه شعر

تبلیغات اینترنتی
 

قبلی 1 2 3 4 5 بعدی
   
 

© 2007 - 2020 Jasjoo

ارسال نظرات | کلمات کلیدی | تبلیغات اینترنتی