برای:  وب | تصاویر | فیلم ها | لینکها | بیشتر ▼
ورود به سیستم
   
بازگشت

عطر خورشید



ما به چشم ا نداز تپه و علف وخورشید عادت کرده ایم
آنها ما را در چهار دیواری زندان عنکبوت می خواهند زندانی کنند
ما کودکی مان را در فضا های باز دلپذیر شب کرده ایم
همراه آ وای غوک ها و جیرجیرک ها
در مراتع گاوها و اسب ها
در طراوت بکر جنگل ها و کوه ها
پاییز را با خود زیر درختان گردو و گلابی گردانده ایم
اکنون تراکتور مزارع آسمان را شخم می زند
ما به فضا هائی که عطر خورشید همه مشام ها را می نوازد، عادت داریم
شب با اندوه ستارگان درخشان
از کوچه پس کوچه های قلبمان سراغ خانه های گرم ملاطفت را می گیرد
شما به عقرب میزها و صندلی ها خو کرده اید
منافع شما در پیوند با کنفرانس ها و جلسه های آبکی بظاهر شسته و رفته است
که هیچگاه نظر باد و ابر و باران را نمی پرسد
نمی پرسید آنها چرا ساعت 4 صبح خواب آلوده و خسته
سراغ بید مجنون را می گیرند
همه ی هم و غمشان عبور از کرانه های سر زنده گی، شرافت
مردانگی و گذشت است
آنها شب ها همواره با مهتاب از پشت پنجره ها و گاهی با ماه لخت در آب ابرها نجوا کرده اند
دیوار دلشان آنقدر کوتاهست که آنطرف صداقت و صمیمیت شان را با شفافیت می توان دید
از دامن آنها آفتاب از کوههای بلند افق سر بلند می کند و همه را در آتش محبت خویش غرق
می گرداند
پیون آنها با دلبر کتاب چونان انس آنها با طبیعت زنده و زیباست
باغهای ستاره را در می نوردند
و شبانه روز در اختیار باورهای زنده و پویای آفتاب و ماهند
سر از تراکم انبوه درد بر می دارند و مرگ را به مسخره می گیرند
شما با میزها وصندلی ها یتان بازی کنید
و در ورق پاره های مدرک ها یتان به دنبا ل کژدم بگردید
غرور پوچ شما فضا های افسرده را لابلا ی گوشتان زنده می سازد
نگاهتان در جستجوی فروغ بی همتای صبح نمی درخشد
خیابان باد را ورق می زنند
سرسخت و مقاوم چون صخره های کو هستان و بیابان ها ی لم یزرع
شادمان چون بافه های نسیم دشت ها ی عطر اگین
پیوندخورده با لبهای خیس شن و ماسه
به هئیت انسانی شکفته در بهاری افسونگر و شیدا
هم بدانگونه که ابرها در آینه ی عطش کویر می بارند
نه عبوس و متکبر چون سگ های گورستان
و سکوت فولادین شبی ظلمانی در پیچاپیچ راهی نا هموار
نه بدانسان که سنگینی تپش پو سیدگی را در چارچوب قلبشان می توان شناخت
هم بدانگونه که آب روان است و با سر زندگی مسیر درخت و گیاه را می شکوفاند
یا لبریز نور که مسیر عبور ریشه های حیات را در پیچ و تاب خاک می شناسد
بالنده و سرافراز چون وزش کلمات در دشت پر ثمر شعر
قامت گرفته در قلب تپنده ی بشکوه
مرمر نگاه کانی های طلا در دستان نامرئی فرشته صلح
دل به استغنای دسترنج آشنای خویش دوخته
و راه خیابان های نجیب زندگی را بخوبی می شناسد
شما می خواستید که قامت ستبرشان را درهم بکوبید
دل به استثمار وحشیانه ی آنها دوخته بودید
غافل از آنکه همواره جوانه ها بر درخت تاریخ
از قلب شاخه و برگ سر بر می افرازند
و نگاه سربلندی و افتخار را در مسیر پر پیچ و خم حوادث به ارمغان می آورند
خورشید همواره از افق طلوع می کند
ابرها نمی توانند روشنایی را از روز بگیرند
غروب دل انگیز و رویایی است
شب شکوه آسمان را بر چشمان خویش حمل می کند
فردا بی شک در چشم انداز رویاهای خورشید زندگی خواهیم کرد

تبلیغات اینترنتی
 

   
 

© 2007 - 2019 Jasjoo

ارسال نظرات | کلمات کلیدی | تبلیغات اینترنتی