برای:  وب | تصاویر | فیلم ها | لینکها | بیشتر ▼
ورود به سیستم
   
شعر 31 تا شعر 40 از مجموع 79 شعر در دیلمان

دعوت

می دانی - چرا به انده دیگران خوش حا لند - زیرا دستهایشان را برای رهائی عادت نداده اند - ؛ - دلمان درد می گیرد - وقتی چشمی به غم می نشیند - و اشکی از حسرت فرو می ریزد - ؛ - هرگز در اندوه خویش - جهانی را به تیرگی نخو ا سته ایم - و در شادمانیمان؛... ادامه شعر

دوستی

- - - - - - گفت: دوام سبز انتظار را می پائیدم - منتظر لطا فت گلها و کوره ی مهربان خورشید - منتظر باران طراوت صبحگا هی و اندیشه ی صداقت عریانی شبنم - در مسیر لحطه های خندان کار - مقداری ابر پراکنده ی کاغذ؛ بر دریاچه ی قهوه ای میزش؛می خندید... ادامه شعر

دیلمان زیبا

از ره رسد دوباره امید باد و باران - فریاد شادمانی سر می دهدبهاران - این خا ک مرده خیزد با لاله های خونرنگ - یاران همه گریزندبرطرف سبزه زاران - هرسونوای مرغان زیباودلفریبا است - باران عطروآهنگ دردشت و کوهساران - ریزد سرود رودی در دل امید ماندن... ادامه شعر

دیگر شب ....

برگها می ریزند - درختان سرسبز کاج فوران سبزند در فصل سکوت زرد - باد بازیگوش در عزای پنجه های زرد؛ رقص مرگ می نوازد - لا بلای شاخه های لخت پاییز - آشیان کلاغان بر بستر یادگار ترانه ی ناگزیری می خواند - بر بام چشم غمناک روح؛ کلاغان؛آواز فسردگی سر... ادامه شعر

راه باید بگشود

- جویباری که روان بود ز تن - داستان سفرش داد به سنگ - بر دل صخره نوشت - راه باید بگشود - راه خود - وآنکه می آید باز - ؛ - شاید اند ره خویش - نور خواهم پاشید در دل خشک زمان - چه توان گفت؛ - شاید؛ - چشمه ای خواهم شد - در دل صخره ی خویش -... ادامه شعر

رایانه

با چادر های گل گلی به درمانگاه رفع درد و کسالت می آیند - وقتی بادی ناگوار در رگ و پی شان می پیچد - در شاخ و برگ گلبوته هایشان - ؛ - دلهایشان آینه است آفتاب را - پوشاکشان در ژرفش طبیعت؛ ساده - برنگ عاطفه ی آفتابی در چشم آسمان دریائی اند - دل باران... ادامه شعر

رحم جان

- - به رحم جانت رجوع کن - کسی ترا نخواهد رهاند - به کوهستانی که پای می نهی - به عقاب اراده دخیل بند - ؛ - به رحم جانت رجوع کن - فتادن در فرازو نشیب صخره ها - رجعتی به ظلمتگاه مرگ است - ؛ - پنجه با صخره ها فکندن - بارآور رهائی آن قله است... ادامه شعر

رسالت

آنم به کام خویش گواراست در این عبور - کز تیغ مهر خویش بدرم ز سنگ مکر - راهی به باغ دل - بنشانمش درونش تخم محبتی - زآن روی که دست گیرد فردای مانده راهی - ؛ - آینه ای بسازم از شیشه تنم - گیرم به راه خویش - در آن هر آنچه دیدم - نقبی زنم به فکر... ادامه شعر

رفع نیازمندی

با کلاه کاموای قهوه ای سکوت - اجبار ایستاده را بر در رستوران؛ - یک شاخه ی سرمازده ی زمستان است - مشتریان نازک نارنجی برگ بیدند - می آیند و از طعام لذیذ گران بهره می گیرند و می روند - به فنر کمر در برابر هر چوب خشک خم میشود - با دستی اندوه بار بر... ادامه شعر

رهائی

- - - - - می خواهم نور باشم - در صداقت روشن خو یش - نه بذان سان - که محبوس کنج خویش - که خورشیدوار بر زمین خشک اندیشه ی تان بتابم - آری بر زمین خشکتان - که بر پای آورم رسا لت چگونه زیستن را - در رهائی محض خویش - که بر پای آورم - رسالت... ادامه شعر

تبلیغات اینترنتی
 

قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 بعدی
   
 

© 2007 - 2020 Jasjoo

ارسال نظرات | کلمات کلیدی | تبلیغات اینترنتی