برای:  وب | تصاویر | فیلم ها | لینکها | بیشتر ▼
ورود به سیستم
   
شعر 11 تا شعر 20 از مجموع 44 شعر در اشارات

حرف آخر

 آخرین حرف این است - زندگی شیرین است -  خود از اینروست اگر می گویم -  پایمردی بکنیم - پیش از آنکه سر ما بر سر دار آرد خصم - ما بکوبیم سر - خصم به سنگ - وین تبهکاران را -  بر سر دار بسازیم آونگ -   -   - ادامه شعر

خودشکن

 این مرد خودپرست -  این دیو این رها شده از بند -  مست مست - استاده روبه روی من و خیره در منست - گفتم به خویشتن - آیا توان رستنم از این نگاه - هست ؟ - مشتی زدم به سینه او -  ناگهان دریغ -  آیینه تمام قد رو به رو شکست... ادامه شعر

در میخانه

من به مهمانی خون می رفتم - و پسرهایم را - پیش چشمم قربانی می کردند - من ولی خنده کنان می گفتم -  خون سرخ پسرانم زیباست -  آی ساقی ساقی ساقی - خون پسرم را در جانم بریز - امشب از آن شبهاست - پسرانم پسرانم بهخدا - پدر پیر شما می خنند... ادامه شعر

رخصت آواز

بال و پر ریخته مرغم به قفس -  تا گشایم پرو بال -  تا بگویم کهدر این تنگ قفس - چه به مرغان چمن می گذرد - رخصت آوازم نیست -   -   - ادامه شعر

رهایی

بر آستانه در گرد مرگ می بارید - از آسمان شب زده در شب - تگرگ می بارید -  و از تمام درختان بید - با وزش باد -  برگ می بارید - که آن تناور تاریخ - تا بهاران رفت - به جاودان پیوست -  و بازوان بلندش - که نام نامی او راهمیشه با خود... ادامه شعر

رهنورد آزادگی

روزگاری رفت و مردی - برنخاست - زین خراب آباد گردی برنخاست - دشمنان را دشمنی پیدا نشد - دوستان را همنبردی برنخاست - هر که چون من گرمخویی پیشه - کرد - از دلش جز آه سردی برنخاست - صد ندا دادیم دشمن سر رسید - از میان جمع فردی برنخاست - درد از... ادامه شعر

 رها ز شاخه

 در آن دقایق پر اضطراب پر تشویش - رها ز شاخه بر امواج بادها می رفت - به رودها پیوست -  و روی رود روان رفت برگ - مرگ اندیش - به رود زمزمه - گر گوش کن که می خواند - سرود رفتن و رفتن و برنگشتنها -   -   - ادامه شعر

 زندانی

دل وحشت زده در سینه من می لرزید - دست من ضربه به دیوار زندان کوبید - آی همسایه زندانی من -  ضربه دست مرا پاسخ گوی - صربه دست مرا پاسخ نیست -  تا به کی باید تنها تنها -  وندر این زندان زیست -  ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم... ادامه شعر

 شکست سکوت

تا مگر شیشه این کاخ به هم درشکند -  تا مگر ولوله افتد به دل قصر سکوت -  دست در حسرت سنگ -  سنگ در آرزوی پرواز است -   -   - ادامه شعر

 عزم ویرانی

 کاوه آهنگر می گوید - با نگاهی گویا - با لبانی خاموش -  قصر ضحاک هنوز آباد است -  تو به ویرانی این کاخ بکوش -   -   - ادامه شعر

تبلیغات اینترنتی
 

قبلی 1 2 3 4 5 بعدی
   
 

© 2007 - 2021 Jasjoo

ارسال نظرات | کلمات کلیدی | تبلیغات اینترنتی