برای:  وب | تصاویر | فیلم ها | لینکها | بیشتر ▼
ورود به سیستم
   
بازگشت

در کنار زنده رود

در کوههای مغرب
خورشید تفته بود
 باریده بود بارانی
ابری که رفته بود
هنگامه جنون بود
از انعکاس شعله خورشید در غروب
زاینده رود غرقه به خون بود
در بیشه های آن طرف رود
نجوای باد و بید
وز لابلای برگ چناران دیرسال
 جز نیزه های نور نمی تابید
و سوت کارخانه
 یعنی کهوقت کار شبانه
 آغاز می شود
 آنجا که رنج هست
ولی دسترنج نیست
 اینجا من این نشسته سر به گریبان
این رود این یهودی سرگردان
با من چه قصه ها
پر غصه قصه ها
 از کوه دشت قریه
 تا شهر باستانی
وز مردم نجیب سپاهانی گوید
 چهدستهای غرقه به خونی را
 این رود شسته است
من با دل شکسته
 آیینه به گرد نشسته هنوز هم
 گستردگی بستر این رود
خسته را
 تا دوردست بیشه آن سوی رود می بینم
 خواهد زدود رود
آیا غبار از دل غمگینم
 رود
 آیینه تمام نمایی ز زندگی ست
وقتی که آب تا دل مرداب می رود
یعنی به گاوخونی دیگر بای همیشه
در خواب می رود
 از شاهراه پل
از کارخانه کارگران می آییند
 با چرخهایشان همه دلمرده و پکر
چونان که فوج فوج کبوتر
 با لهجه های شیرین
شیرین تر از شکر
با طعنه های تلخ
با طعن جانشکر
با حرفهایشان که
 چه رنجی بود
با طعنه هایشان که
چه گنجی داشت ؟
خورشید خفته است و شب آغاز می شود
کان می فروش پل
 باز می شود
 
 

تبلیغات اینترنتی
 

   
 

© 2007 - 2022 Jasjoo

ارسال نظرات | کلمات کلیدی | تبلیغات اینترنتی