برای:  وب | تصاویر | فیلم ها | لینکها | بیشتر ▼
ورود به سیستم
   
بازگشت

شتاب تاریخ

در شهر اصفهان
هنگام نیمشب
 در آشمان شوق
شادان پرنده ی دل من در صعود بود
از غرفه ی محقر خود بر فراز کوه
همچون عقاب دورنگر
چشم جست و جو
 بر شهر دوختم
شهری که دور از نگه هر حسود بود
چشمان من به ددین آن عرصه شوق داشت
لبهای من به ذکر سلام ودرود بود
نور چراغ ز پس بیشه زارها
زرد وسپید و آبی و سرخ و کبود بود
یک سو شکوه معبد و محرابها شهر
یک سو جلال خاطره انگیز چارباغ
 یک سو
صفای زنده ی زاینده رود بود
از لا بلای شاخه ی سبز درخت ها
دیدم بسی معابد فیروزه گون ز دور
در ها همه ز آینه دیوار از بلور
 قندیل های زرد میان رواق ها
شرابه های دلکش و الوان جور جور
بس لاله های سرخ و فروزان و دلفریب
با چلچراغ های دو صد رنگ پر ز نور
گلدستهها به رنگ طلا بود و لاجورد
هر گنبدی حکایت دوران رفته داشت
وین شهر پرشکوه ز ایم باستان
رازی نهفته داشت
اندیشه های درهم و بر هم به ذهن من چون دود می خزید
گویی نسیمی از دل تاریخ اصفهان
 در شهر می وزید
سر را به روی دست نهادم غریب وار
خوابم چنان گرفت که گویی
به لحظه یی
دستی مرا ربود
..............
.............
دیدم به خواب عرصه ی تاریخ رفته را
 در چارباغ همهمه یی هولناک بود
نا گه صدای عربده و بانگ گزمه ها
در شهر پر گشود
آوای سم و شیهه ی اسبان پیلتن
 آرام را زدود
عیار شاطران و جوانان به پیش صف
در پشت سر
گروه عظیم دلاوران
 اندام ها چو کوه
 در مشت ها عمود
 بر کالبد زره
 بر سر کلاهخود
مردان نیزه دار
در حالت سکوت
طبال ها همه
 کوبان به روی طبل
قوال ها همه
 در نغمه و سرود
از شعله های مشعل سوزان به هر طرف
بس هاله ها زدود
می رفت
بر هوا
همراه بوی عود
در قلب جمع چهره ی یک مرد ترسناک
 چون گرگ خشمگین به دل بیشه می نمود
در چشم ها شرار
بر ابروان گره
با سبلت سیاه
با گونه ی کبود
این مرد گرگ خوی
خونخوار عصر خویش
 عباس شاه بود
در هر کنار او ز سر عجز و بندگی
خلقی هزار رنگ
یک خیل در رکوع
یک قوم در سجود
درآرزوی جاه
در جست و جوی سود
ناگاه با هراس
برخاستم ز خواب
حیران شدم به عرصه ی بیداری و شهود
دیگر نه شحنه بود و نه بانگی نه گزمه ای نه شاه و لشکری
نه مرد مرکبی نه زره نه کلاهخود
دانستم آن شکوه
 ون هیبت دروغ
در معبر زمان
یک لحظه خواب بود
زیرا که عاقبت
 تاریخ بی امان
زان نقش پر فریب
 بگسست تار و پود
در آن سکوت شب
 در خواب بود شهر
 خاموش و بی سرود
آرام و بی شنود
اما در آن سکوت
تاریخ تند پوی به رفتن شتاب داشت
میراند اسب خویش
 با
سرعت شهاب
در ائج و در فرود
در آن سکوت سرد
گفتم به زیر لب
کو تاج و تاجدار
وان نعره ی جنود
پوسید و خاک شد
 تندیس کبر و ناز
عفریت باد و بود
..........
..............
اما هنوز هم
می تافت ماهتاب
می خواند مرغ سحر
می رفت زنده رود
...............
..............
 
 

تبلیغات اینترنتی
 

   
 

© 2007 - 2020 Jasjoo

ارسال نظرات | کلمات کلیدی | تبلیغات اینترنتی