برای:  وب | تصاویر | فیلم ها | لینکها | بیشتر ▼
ورود به سیستم
   
شعر 1 تا شعر 10 از مجموع 39 شعر در سرمه ی خورشید

 بیم سیمرغ

سیمرغ قله های کبودم که آفتاب - هر بامداد ، بوسه نشاند به بال من -  سر پیش من به خاک نهد کوهسار پیر -  وز آسمان فرو نیاید خیال من - چون چتر بال - ها بگشایم فراز کوه -  گویی درختی از دل سنگ آورم برون -  در سینه ی پرنده ی رنگین... ادامه شعر

 تب و عطش

عقاب پیر نگون بخت آفتابم من -  که شعله های شفق سوخت شاهبالم را - درین کویر بلا کیست تا تواند راند - ز گرد لاشه ی من ، کرکس خیالم را -  چنان به - حسرت پرواز خو گرفته دلم -  که سرنوشت خود از خاکیان جدا بینم - چنان به شوق پریدن ز خود... ادامه شعر

 شیشه و سنگ

 من آن سنگ مغرور ساحل نشینم - که می ران از خویشتن موج ها را - خموشم ، ولی در کف آماده دارم - کلاف پریشان صد ها صدا را - چنان سهمناکم که از هیبت - من - نیایند سگماهیان در پناهم -  چنان تیز چشمم که زاغان وحشی - حذر می کنند از گزند نگاهم... ادامه شعر

 فالگیر

 کندوی آفتاب به پهلو فتاده بود - زنبورهای نور ز گردش گریخته - در پشت سبزه های لگدکوب آسمان -  گلبرگ های سرخ شقف ، تازه ریخته -  کف بین پیر - باد درآمد ز راه دور -  پیچیده شال زرد خزان را به گردنش - آن روز ، میهمان درختان کوچه... ادامه شعر

 نامگذاری

باد صبح از بستر نرم چمن - برخاست - کوه ، پیشانی به تاج آفتاب آراست -  جیوه ی آب روان در جوی می لغزید - پلک من چون پره های بینی غنچه - از هجوم عطر - های تازه می لرزید - عطر تند سنجد کوهی - عطر ترد شبدر وحشی - عطر خاک آلود ترخان ها - عطر... ادامه شعر

آیینه ی دق

شب ها که پر پر می زند شمع - با کوله بار اشک های مرده ی خویش - تنها در آن سوی اتاقم - شب های پاییزی که پیش از مردن ماه - آتش به سردی می گراید در اجاقم - خاموش ، پشت شیشه ی در می نشینم - شمع غمی گل می کند در سینه ی من - آن قدر زاری می کنم تا جیوه... ادامه شعر

ابر

 دیگر نه آتشی است ، نه داغی ، نه سوزشی - فریاد من درون دلم خاک می شود -  دیگر زمان به گریه ی من خنده می زند - اشکم به یک اشاره ی او پاک می شود - پیری - رسیده است و درختان خمیده اند -  مرغابیان شاد به ماتم نشسته اند - آبادی از جهان... ادامه شعر

از ویس به رامین

تو ای رامین تو ای دیرینه دلدارم - چو می خواهم که نامت را نهانی بر زبان آرم -  صدا در سینه ام چون آه می لرزد - چو می خواهم که نامت را به لوح نامه - بنگارم - قلم در دست من بیگاه می لرزد - نمی دانم چه باید گفت - نمی دانم چه باید کرد - به یاد... ادامه شعر

امید یا خیال

از شوق این امید نهان زنده - ام هنوز - امید یا خیال ؟ کدام است این ، کدام - بس شب درین امید ، رسیانیده ام به روز - بس روز از این خیال ، بدل کرده ام به شام - آیا شود که روزی از آن روزهای گرم -  از آفتاب ، پاره سنگی جدا شود ؟ - وان سنگ ، چون... ادامه شعر

بر ستون بسته

در آن شهر تاریک از یاد رفته -  که ویران شد از فتنه ی روزگاران -  شبی بر ستون بسته ای دید سعدی - که نامش نپرسید از رهگذاران - چو ماری که بر دوش - ضحاک خفته - گره خورده زنجیر بر بازوانش - عطش ، آتش افشانده در تار و پودش - غضب ، لرزه افکنده... ادامه شعر

پشتیبانان جس جو | Sponsored Links
 

1 2 3 4 بعدی
   
 

© 2007 - 2017 Jasjoo

ارسال نظرات | کلمات کلیدی | درج آگهی | افزایش بازدید