برای:  وب | تصاویر | فیلم ها | لینکها | بیشتر ▼
ورود به سیستم
   
شعر 1 تا شعر 10 از مجموع 48 شعر در شام بازپسین

 بامدادی - 2

دلم سیاه نبود -  ولی درخت که سر سبزی اش درخشان بود -  ز پشت پنجره با سرزنش به من نگریست -  من از برهنگی آن نگاه لرزیدم - سپیده پاکترین گریه را - به من بخشید -   -   - ادامه شعر

 تصویر دیگر

 گرچه نرگس نیستم تا در زلال برکه ی ساکن -  یا در آب چشمه ی جاری -  عکس خود را بینم و مبهوت بنشینم -  لیک خود را بیش ازو بازیچه ی آیینه می بینم - صبح امروز این حقیقت را مسلم یافتم ، آری -  خیره در تصویر خود بودم - فکر من... ادامه شعر

 در نومیدی

شبانگهان که شفق ، موج آتشینش را -  به صخره های زمین کوبد از کرانه ی روز - به جای آن که دل از آفتاب برگیرم - گمان برم که طلوعش میسر است هنوز - اگر رها - کند این باور شگفت مرا - اگر تهی شوم از این امید بی فرجام -  چنان به سوی افق می گریزم... ادامه شعر

 دعایی در طلوع

 ای سرخ پوست ! در شب قطبی چگونه ای ؟ -  آیا سکوت این شب ظلمانی -  چشم تو را به خواب گران برده ست ؟ -  یا سردی سیاه فراموشی - سودای روزهای - سپید گذشته را - در ذهن هوشیار تو افسرده ست ؟ - آیا دگر به یاد نداری -  آن ظهرهای... ادامه شعر

 شهابی در تاریکی

شب ها که روی بالکن کوچک - سپیدم می غلتم -  در چشم آسمان چه سیاه است -  گاهی ، ستارگان پراکنده - این پشه های فسفری شب - نیش بلند و - نازکشان را -  در ریشه های چشمم می کارند - وز زهر نیش این پشگان در من -  اندیشه های سرخ ورم... ادامه شعر

 پیش از غروب

 باران ، گذشته است -  خورشید ، پای سوخته اش را -  در آب های ساکن می شوید -  پاییز ، برگ ها را چون شعله های سرخ -  در زیر چکمه هایش خاموش - می کند -  در آن اتاق کوچک ، در انتهای باغ -  ساق بلند تو -  در... ادامه شعر

آهنگ خزانی

آه ای انیس روزگاران قدیم من - ای یاد تو در تیره بختی های ندیم من -  آیا خبر داری ازین رنج عظیم من -  پیرنه سر ، دل را جوان دیدن -  عقل کهن را در - مصافش ناتوان دیدن -  آه ای خداوند ، ای خداوند کریم من - بر من ببخشای این چنین... ادامه شعر

آیینه

لب هایش آشیانه ی آتش بود - با شعله های بوسه و دندان - رقصی درون جامه ، نهان داشت -  چشمی به سوی آینه ، خندان -  هر ناز او ، نیاز نمایش بود - صبح از - شکاف پیرهنش می تافت - شب ، غرق در سجود و ستایش بود - او ، زیر لب ، از آینه می پرسید... ادامه شعر

از بهشت ، با حوا

اسبی در آفتاب دلم شیهه می کشد - اسبی که یال او - الیاف کهربایی نور است در طلوع - نعلش ، هلال سیمین در آتش شفق - بانگش ندای زندگی و نعره ی هلاک - از پشت ، دختری است فروهشته گیسوان - رویش به سوی آینه ی گرد آفتاب - پشتش به سوی من - نزد من از برهنگی... ادامه شعر

از دور و از نزدیک و از دور

تو وقتی که دور از منستی - خیال تو از خلوت من - ازین شامگاه زمستانی غربت من - مرا می برد تا دیاری - که در آن طلوعی طلایی است آری - طنین - قدم های تو در دل شب - تپش های قلبی است در آستان تولد - عبور درختی ز مرز شکفتن - تو چون در شب تیره ، رخ می... ادامه شعر

تبلیغات اینترنتی
 

1 2 3 4 5 بعدی
   
 

© 2007 - 2017 Jasjoo

ارسال نظرات | کلمات کلیدی | تبلیغات اینترنتی