برای:  وب | تصاویر | فیلم ها | لینکها | بیشتر ▼
ورود به سیستم
   
شعر 1 تا شعر 10 از مجموع 23 شعر در شعر انگور

 باران

 آن شب ، زمین سوخته می نوشید - آب از گلوی تشنه ی نودانها -  وز کوچه ها به گوش نمی آمد - جز هایهای زاری بارانها - بر لوح آسمان مسین می ریخت - طرح کلاغ - پر زده ای از بام - پلک ستاره ها همه بر هم بود - چشم سیاه پنجره ها ، آرام - من در... ادامه شعر

 بت تراش

پیکر تراش پیرم و با تیشه ی - خیال -  یک شب ترا ز مرمر شعر آفریده ام - تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم -  ناز هزار چشم سیه را خریده ام -  بر قامتت که وسوسه - ی شستشو در اوست -  پاشیده ام شراب کف آلود ماه را -  تا از گزند... ادامه شعر

 تقدیر

آزرده از آنم که مرا زندگی آموخت - آزرده تر از آنکه مرا توش و توان داد -  سوداگر پیری که فرشونده ی هستی است -  کالای بدش را به من ، افسوس ، گران داد - گفتم که زبان درکشم و دیده ببندم - دیدم که دریغا ! نه مرا تاب درنگ است -  وه کز... ادامه شعر

 دیدار

من او را دیده بودم -  نگاهی مهربان داشت -  غمی در دیدگانش موج می زد -  که از بخت پریشانش نشان داشت -  نمی دانم چرا هر صبح ، هر صبح -  که چشمانم - به بیرون خیره می شد -  میان مردمش می دیدم و باز -  غمی تاریک... ادامه شعر

 شعر خدا

ابلیس ، ای خدای بدی ها ! تو شاعری -  من بارها به شاعریت رشک برده ام - شاعر تویی که این همه شعر آفریده ای - غافل منم که این همه افسوس خورده ام - عشق و - قمار شعر خدا نیست ، شعر تست - هرگز کسی به شعر تو بی اعتنا نماند -  غیر از خدا که... ادامه شعر

آشتی

ای آشنای من -  برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد - تا پر کنیم جام تهی از شراب را -  وز خوشه های روشن انگورهای سبز -  در خم بیفشریم می - آفتاب را - برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد - تا چون شکوفه های پرافشان سیب ها - گلبرگ لب به بوسه... ادامه شعر

از گهواره تا گور

 گهواره ی دو چشم سیاه تو -  آرامگاه کودکی من بود - گویی مرا چو در دل شب زادند -  در من چراغ عشق تو روشن بود -  چون زلف دایه بر رخ من می - ریخت - از آن ، نسیم موی تو می آمد -  برق نگاه من چو بر او می تافت - از سوی او به... ادامه شعر

برده

بوته ی خشکیده ام ز بوسه ی خورشید - غنچه ی مرگم که عطر زندگیم نیست - بنده ی پیرم که از نهیب حوادث - راه رهایی ز دام بندگیم نیست -  تار پر از ناله ام به زخمه مکوبم - رنجه مدارم ازین شکنجه ، خدا را -  برده ی پیرم که برده ام همه بر دوش -... ادامه شعر

بی جواب

دلت آن روز از من ناگهان رنجید - نشان رنجش از چشمت هویدا بود - بلور آسمان گرد ملالی داشت -  ملالش در صفای آب پیدا بود - تو می رفتی و خورشید شبانگاهی - به - دنبال تو عالم را رها می کرد - تو می رفتی و خوناب سرشک من - شفق را با غم من آشنا می... ادامه شعر

تازه طلب

 ز بیم مردن دل گریه می کنم شب و روز - مگو چرا ، که ز مرگ تنم هراسی نیست - دلی که زنده به دیدار ناشناسان بود - به مرگ رو نهد اکنون که ناشناسی نیست - گذشتم از - دل خود تا شناختم همه را - ولی چه سود که از تازگی نشانه نماند - شناختن ، همه را... ادامه شعر

پشتیبانان جس جو | Sponsored Links
 

1 2 3 بعدی
   
 

© 2007 - 2014 Jasjoo

ارسال نظرات | کلمات کلیدی | تعرفه تبلیغات