|
خانه شعر معاصر
> نادر نادرپور
> شعر انگور
آن شب ، زمین سوخته می نوشید - آب از گلوی تشنه ی نودانها - وز کوچه ها به گوش نمی آمد - جز هایهای زاری بارانها - بر لوح آسمان مسین می ریخت - طرح کلاغ - پر زده ای از بام - پلک ستاره ها همه بر هم بود - چشم سیاه پنجره ها ، آرام - من در... ادامه شعر
پیکر تراش پیرم و با تیشه ی - خیال - یک شب ترا ز مرمر شعر آفریده ام - تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم - ناز هزار چشم سیه را خریده ام - بر قامتت که وسوسه - ی شستشو در اوست - پاشیده ام شراب کف آلود ماه را - تا از گزند... ادامه شعر
آزرده از آنم که مرا زندگی آموخت - آزرده تر از آنکه مرا توش و توان داد - سوداگر پیری که فرشونده ی هستی است - کالای بدش را به من ، افسوس ، گران داد - گفتم که زبان درکشم و دیده ببندم - دیدم که دریغا ! نه مرا تاب درنگ است - وه کز... ادامه شعر
من او را دیده بودم - نگاهی مهربان داشت - غمی در دیدگانش موج می زد - که از بخت پریشانش نشان داشت - نمی دانم چرا هر صبح ، هر صبح - که چشمانم - به بیرون خیره می شد - میان مردمش می دیدم و باز - غمی تاریک... ادامه شعر
ابلیس ، ای خدای بدی ها ! تو شاعری - من بارها به شاعریت رشک برده ام - شاعر تویی که این همه شعر آفریده ای - غافل منم که این همه افسوس خورده ام - عشق و - قمار شعر خدا نیست ، شعر تست - هرگز کسی به شعر تو بی اعتنا نماند - غیر از خدا که... ادامه شعر
ای آشنای من - برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد - تا پر کنیم جام تهی از شراب را - وز خوشه های روشن انگورهای سبز - در خم بیفشریم می - آفتاب را - برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد - تا چون شکوفه های پرافشان سیب ها - گلبرگ لب به بوسه... ادامه شعر
گهواره ی دو چشم سیاه تو - آرامگاه کودکی من بود - گویی مرا چو در دل شب زادند - در من چراغ عشق تو روشن بود - چون زلف دایه بر رخ من می - ریخت - از آن ، نسیم موی تو می آمد - برق نگاه من چو بر او می تافت - از سوی او به... ادامه شعر
بوته ی خشکیده ام ز بوسه ی خورشید - غنچه ی مرگم که عطر زندگیم نیست - بنده ی پیرم که از نهیب حوادث - راه رهایی ز دام بندگیم نیست - تار پر از ناله ام به زخمه مکوبم - رنجه مدارم ازین شکنجه ، خدا را - برده ی پیرم که برده ام همه بر دوش -... ادامه شعر
دلت آن روز از من ناگهان رنجید - نشان رنجش از چشمت هویدا بود - بلور آسمان گرد ملالی داشت - ملالش در صفای آب پیدا بود - تو می رفتی و خورشید شبانگاهی - به - دنبال تو عالم را رها می کرد - تو می رفتی و خوناب سرشک من - شفق را با غم من آشنا می... ادامه شعر
ز بیم مردن دل گریه می کنم شب و روز - مگو چرا ، که ز مرگ تنم هراسی نیست - دلی که زنده به دیدار ناشناسان بود - به مرگ رو نهد اکنون که ناشناسی نیست - گذشتم از - دل خود تا شناختم همه را - ولی چه سود که از تازگی نشانه نماند - شناختن ، همه را... ادامه شعر
|