برای:  وب | تصاویر | فیلم ها | لینکها | بیشتر ▼
ورود به سیستم
   
بازگشت

 دیدار

من او را دیده بودم
 نگاهی مهربان داشت
 غمی در دیدگانش موج می زد
 که از بخت پریشانش نشان داشت
 نمی دانم چرا هر صبح ، هر صبح
 که چشمانم
به بیرون خیره می شد
 میان مردمش می دیدم و باز
 غمی تاریک بر من چیره می شد
شبی در کوچه ای دور
 از آن شب ها که نور آبی ماه
زمین و آسمان را رنگ می کرد
از آن مهتاب شب های بهاری
که عطر گل فضا را تنگ می کرد
در آنجا ، در خم آن کوچه ی دور
 نگاهم با
نگاهش آشنا شد
 به یک دم آنچه در دل بود ، گفتیم
سپس چشمان ما از هم جدا شد
از آن شب ، دیگرش هرگز ندیدم
 تو پنداری که خوابی دلنشین بود
به من گفتند او رفت
نپرسیدم چرا رفت
ولی در آن شب بدرود ، دیدم
که چشمانش هنوز اندوهگین بود
 
 

پشتیبانان جس جو
 

   
 

© 2007 - 2017 Jasjoo

ارسال نظرات | کلمات کلیدی | درج آگهی