برای:  وب | تصاویر | فیلم ها | لینکها | بیشتر ▼
ورود به سیستم
   
بازگشت

نامه ای به : نصرت رحمانی

آن روز
تالار موزه از همه کس پر بود
از پیر تا جوان
دیوار ها ، طبیعت بی جان را
یا چهره های آدمیان را
در قاب های یکسان ، بر سینه
داشتند
بیننده ، در مقابل تصویر آدمی
آیینه ای فراخور خود می یافت
 بر می گرفت دیده ز دیدار دیگران
اما نگاه من
بیگانه مانده بود در انبوه حاضران
ناگه تو آمدی
 در ازدحام آن همه صورت
تنها تو زنده بودی و لبخند می زدی
تنها تو دست گرم صمیمانه داشتی
من ، نام دلپسند تو را می شناختم
 نام تو ، راز چیرگی حق بود
بر ادعای مصلحت باطل
 اما تو از ملامتیان بودی
بدنامی اطاعت شیطان را
 در کوی خود فروشان ، فریاد می زدی
من ، همت بلند تو را می شناختم
دست مرا فشردی و گفتی
خوشوقتم ای رفیق
این گفته در سکوت
درون من
تکرار گشت وسوی تو باز آمد
دست تو را به دست گرفتم
از موزه ی طبیعت بی جان در آمدیم
در موزه ی بزرگ خیابان
تصویرهای پیر و جوان دیدیم
اما میان آن همه تصویر
تنها تو زنده بودی و عاشق
تنها تو نوشخند صمیمانه داشتی
خورشید شامگاه زمستان فرونشست
با هم به سوی میکده رفتیم
ترسای میفروش
ما را به جام معجزه مهمان کرد
مستی ، مرا بسان تو ، ای دوست
با هر قدم به سوی عطش برد
بعد از عطش ، به جانب آتش
زان پس به سوی دود
دودی که پختگان را ، رندانه، خام کرد
دودی که خواب را
بر دیدگان مست حریفان ، حرام کرد
ما ، از حریم آتش و خاکستر
شب را به پیشواز سحر بردیم
خورشید ، نان سفره ی ما شد
لحن کلام ما به عسل آمیخت
صبحانه ای به شادی دل خوردیم
آنگاه چشم پنجره ها را سرود ما
برکوچه ها گشود
الفاظ ما میان دهان های ناشناس
 پل های تازه بست
در گوش ما ، طنین هزار
آفرین نشست
ما ، از غرور ، سر به فلک برافراختیم
وز اشتیاق دیدن تصویر خویشتن
دل را به چاپلوسی آیینه باختیم
آیینه تا صداقت خود را نشان دهد
در پیش روی آینه ای دیگر ایستاد
 تصویر ما ازین یک ، در آن یک اوفتاد
 چندان که هر دو را
 تکرار یا تراکم تصویرها
شکست
ما را ز هم گسست
آنسان که از خلال خطوط شکستگی
گاهی که چشم ما به هم افتاد
در خود گریستیم و گذشتیم
اکنون هزار سال
از داستان دوستی ما گذشته است
آیین روزگار دگرگونی گشته است
آه ای رفیق عهد جوانی
آیا تو هم ندای عزیمت را
در دل شنیده ای ؟
ابر
گناه برف ندامت نشانده است
بر گیسوان ما
این طفل گورزاد که پیری است نام او
گریان نشسته بر لحد زانوان ما
 امروز ، شهر ما نه همان شهر است
تقدیر ما نه آنچه گمان کردیم
ما سیلی حقیقت پنهان را
هرگز به روی خویش نیاوردیم
ما ، کام را به گفتن حلوا فریفتیم
ما ،
در خرابه ای که به جز آفتاب و فقر
 گنجینه ای نداشت
در جستجوی گنج سخن بودیم
دوران ما ، طلوع تغزل را
در غیبت حماسه خبر می داد
نا رایت بلند تخیل را
بر بام این سرای تهی برافراشتیم
پیشینیان ما
از یادرفتگان خدا بودند
ما ، جان و تن به خدمت شیطان
گماشتیم
ما در بهشت آدمو حوا
ماه برهنه را که شکافی به سینه داشت
پیش از نزول باران ، در چشمه ی بلوغ
شلاق می زدیم
پروانگان شوخ جوان را
 در دفتری سپید تر از بستر زفاف
سنجاق می زدیم
 ما عطر عشق را
در لابلای حافظه و جامه داشتیم
قاب طریف عکس من و تو
 آیینه های کیف زنان بود
اما هنوز ، آینه های بزرگ شهر
تصویر فقر و فاجعه را باز می نمود
ما، از غزل به مرثیه پیوستیم
اما ، صفیر تیر
 از ناله های شعر ، رساتر بود
ما در میان معرکه دانستیم
کز واژه ، کار ویژه نمی آید
وین حربه را توان تهاجم نیست
تیر
گلو شکاف که برهان قاطع است
هرگز نیازمند تکلم نیست
اما چگونه این سخن بی نقاب را
با چند چهرگان به میان می گذاشتیم ؟
ناچار لب ز گفتن حق بستیم
اما زبان به ناحق نگشودیم
ما ، کودکان زیرک این قرن ، ای رفیق
از نسل ابلهان کهن بودیم
نسلی که در سپیده دمی غمگین
دیوانه وار ، کاکل خورشید را گرفت
تا برکشد ز تیرگی چاه خاوران
اما صدای گریه ی او در سپیده ماند
نسلی که غول بادیه پیما را
در آسیای کهنه ی بادی دید
تا نیزه را به سینه ی وی کوبید
نفرین باد ، نیزه ی او را فرو شکست
چنگال غول ،پیکر او را به خون کشاند
نسلی که اسب
فربه چوبین را
چون مهره ای به عرصه ی شطرنج خود نهاد
وان اسب بی سوار گروی پیاده زاد
یک یک ، پیادگان را در خانه ها نشاند
 نسلی که خود به چشمه ی آب بقا رسید
اما ، به سود همسفرانش از آن گذشت
تنها ، حدیث تشنگی اش را به ما رساند
 نسلی که در مقابله با خصم هوشیار
مستانه گرز خود را بر پای اسب کوفت
دشمن رسید و کاسه ی سر را ازو گرفت
آنگاه طعم باده ی خون را بدو چشاند
نسلی که از پدر
 نامی شنیده بود و نشانی نمی شناخت
در روز جنگ ، دشمن او جز پدر نبود
 هنگام مرگ ، نوجه بر او جز پدر نخواند
ما هم به سهم خویش
افسانه
ای بر این همه افزدویم
ما ، بردگان فقر و اسیران آفتاب
از فخر شعر ، سر به فلک سویدم
ما ، بازماندگان مشاهیر باستان
از نسل ابلهان
از نسل شاعران
یا نسل عاشقان کهن بودیم
اکنون چراغ عشق درین خانه مرده است
باید که پیه سوز عبادت را
در خلوت خیال برافروزیم
آیینه های تجربه زنگار خورده است
باید که راه و رسم معیشت را
از کودکان خویش بیاموزیم
ما ، نان بهنرخ خون جگر خوردیم
زیرا که نرخ روز ندانستیم
شعر از شعور رو به شعار آورد
ما فهم این سخن نتوانستیم
 ما خفتگان بی خبر دوشین
امروز را ندیده رها کردیم
 در انتظار دیدن فرداییم
 درهای چاره بردل ما بسته است
مصداق رانده از همه سو ماییم
آه ای رفیق روز جوانبختی
بگذار تا دوباره در آیینه بنگریم
شاید که عکس روز جوانی را
 در قاب کهنه اش بشناسیم
بگذار تا به خویش بپیوندیم
شاید که از حضور حریفان ناشناس
در انزوای خود نهراسیم
اکنون دوباره موزه ی تاریخ این دیار
از پرده های پیر و نقوش جوان پر است
ای مونس عزیز قدیم من
در ازدحام این همه تصویر
یا در میان این همه تزویر
آیا مرا تو باز توانی دید ؟
یا من تو را دوباره توانم یافت ؟
 
 

پشتیبانان جس جو
 

   
 

© 2007 - 2017 Jasjoo

ارسال نظرات | کلمات کلیدی | درج آگهی