برای:  وب | تصاویر | فیلم ها | لینکها | بیشتر ▼
ورود به سیستم
   
شعر 1 تا شعر 10 از مجموع 32 شعر در آوار آفتاب

 ای نزدیک

 در نهفته ترین باغ ها دستم میوه چید -  و اینک شاخه نزدیک از سر انگشتم پروا مکن -  بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست عطش آشنایی است - درخشش میوه درخشان - تر -  وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید - دورترین آب - ریزش خود را به راهم... ادامه شعر

 شب هم آهنگی

 لب ها می لرزند شب می تپد جنگل نفس می کشد - پروای چه داری مرا در شب بازوانت سفر ده - انگشتان شبانه ات را می فشارم و باد شقایق دوردست را پر پر می کند - به - سقف جنگل می نگری ستارگان درخیسی چشمانت می دوند - بیاشک چشمان تو ناتمام است و نمناکی... ادامه شعر

 شکست کرانه

 میان این سنگ و آفتاب پژمردگی افسانه شد -  درخت نقشی در ابدیت ریخت - انگشتانم برنده ترین خار را می نوازد - لبانم به پرتو شوکران لبخند می زند -  این تو بودی که هر ورزشی هدیه ای ناشناس به دامنت می ریخت؟ - و اینک هرهدیه ابدیتی است -... ادامه شعر

...

رویا زدگی شکست : پهنه به سایه فرو بود -  زمان پر پر می شد - از باغ دیرین عطری به چشم تو می نشست - کنار مکان بودیم شبنم سپیده همی بارید - کاسه فضا شکست در سایه - باران گریستم و از چشمه غم برآمدم - آلایش روانم رفته بود جهان دیگر شده بود -  در... ادامه شعر

آن برتر

 به کنار تپه شب رسید -  با طنین روشن پایش آینه فضا را شکست - دستم درتاریکی اندوهی بالا بردم - و کهکشان تهی تنهایی رانشان دادم - شهاب نگاهش مرده بود -  و تابش بیراهه ها -  و بیکران ریگستان سکوت را -  و او پیکره اش خاموشی... ادامه شعر

برتر از پرواز

دریچه باز قفس بر تازگی باغ ها سرانگیز است - اما بال از جنبش رسته است - وسوسه چمن ها بیهوده است - میان پرنده و پرواز فراموشی بال و پر است - در چشم پرنده - قطره بینایی است - ساقه به بالا می رود میوه فرو می افتد دگرگونی غمناک است -  نور آلودگی... ادامه شعر

محراب

تهی بود نسیمی - سیاهی بو.د و ستاره ای - هستی بود و زمزمه ای - لب بود و نیایشی - من بود و تویی - نماز و محرابی -   -   -   - ادامه شعر

 فراتر

 می تازی همزاد عصیان - به شکار ستاره ها رهسپاری -  دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار - اینجا که منهستم -  آسمان خوشه کهکشان کی آویزد -  کو چشمی - آرزومند ؟ - با ترس و شیفتگی در برکه فیروزه گون گلهای سپید می کنی - و هر آن به... ادامه شعر

آوای گیاه

از شب ریشه سر چشمه گرفتم و به گرداب آفتاب ریختم - بی پروا بودم دریچه ام را به سنگ گشودم - مغاک چنبش را زیستم - هوشیاری ام شب را نشکفت روشنی ام روشن نکرد - من - ترا زیستم شبتاب دوردست - رها کردم تا ریزش نور شب را بر رفتارم بلغزاند - بیداری ام سر... ادامه شعر

ای همه سیما ها

 درسرای ما زمزمه ای درکوچه ما آوازی نیست - شب گلدان پنجره ما را ربوده است - پرده ما دروحشت نوسان خشکیده است - اینجا ای همه لب ها لبخندی ابهام جان را - پهنا می دهد - پرتو فانوس ما در نیمه راه میان ما و شب هستی مرده است -  ستون های مهتابی... ادامه شعر

پشتیبانان جس جو | Sponsored Links
 

1 2 3 4 بعدی
   
 

© 2007 - 2017 Jasjoo

ارسال نظرات | کلمات کلیدی | درج آگهی | افزایش بازدید