برای:  وب | تصاویر | فیلم ها | لینکها | بیشتر ▼
ورود به سیستم
   
شاعر:    کتاب:
مصراع 1 تا 30 از 34 مصراع از شعر در شهربند مهر و وفا دلبری نماند در قصائد محمدتقی بهار


< شعر بعدی شعر قبلی >

در شهربند مهر و وفا دلبری نماند




در شهربند مهر و وفا دلبری نماند   زیر کلاه عشق و حقیقت سری نماند
صاحبدلی چو نیست، چه سود از وجود دل؟   آیینه گو مباش چو اسکندری نماند
عشق آن چنان گداخت تنم را که بعد مرگ   بر خاک مرقدم کف خاکستری نماند
ای بلبل اسیر! به کنج قفس بساز   اکنون که از برای تو بال و پری نماند
ای باغبان! بسوز که در باغ خرمی   زین خشکسال حادثه برگ تری نماند
برق جفا به باغ حقیقت گلی نهشت   کرم ستم به شاخ فضیلت بری نماند
صیاد ره ببست چنان کز پی نجات   غیر از طریق دام، ره دیگری نماند
آن آتشی که خاک وطن گرم بود از آن   طوری به باد رفت کز آن اخگری نماند
هر در که باز بود، سپهر از جفا ببست   بهر پناه مردم مسکین دری نماند
آداب ملک‌داری و آیین معدلت   بر باد رفت و ز آن همه جز دفتری نماند
با ناکسان بجوش، که مردانگی فسرد   با جاهلان بساز، که دانشوری نماند
با دستگیری فقرا، منعمی نزیست   در پایمردی ضعفا، سروری نماند
زین تازه دولتان دنی، خواجه‌ای نخاست   وز خانواده‌های کهن مهتری نماند
زین ناکسان که مرتبت تازه یافتند   دیگر به هیچ مرتبه جاه و فری نماند
آلوده گشت چشمه به پوز پلید سگ   ای شیر! تشنه میر، که آبشخوری نماند


1 2 بعدی


کتابخانه:   اشعار معاصر  |  لغتنامه فارسی  |  دیکشنری  |  قرآن مجید  |  نهج البلاغه  |  لغتنامه انگلیسی  |  راهنمای کشورها

   
شاعر:    کتاب:
 

© 2007 - 2022 Jasjoo

ارسال نظرات | کلمات کلیدی | تبلیغات اینترنتی