برای:  وب | تصاویر | فیلم ها | لینکها | بیشتر ▼
ورود به سیستم
   
شاعر:    کتاب:
مصراع 61 تا 84 از 84 مصراع از شعر شبی چشم کیوان ز فکرت نخفت در مثنویات محمدتقی بهار


< شعر بعدی

شبی چشم کیوان ز فکرت نخفت




چو افعی به غاری درون جا گرفت   به دل کینه‌ی مرد دانا گرفت
نگه کرد هر سو به خرد و کلان   به تیره‌دلان و به روشندلان
به سردار و سالار و میر و وزیر   به اعیان و اشراف و خرد و کبیر
دریغ آمدش حمله آوردنا   به قلب سیه‌شان گذر کردنا
نچربید زورش به زورآوران   بجنبید مهرش به استمگران
ز ظالم بگردید و پیمان گرفت   سوی کاخ مظلوم جولان گرفت
سیه بود و کام از سیاهی نیافت   به سوی سپیدان رخ از رشک تافت
به قصد سپیدان بیفراشت قد   سیه‌رو برد بر سپیدان حسد
ز دیوار عشقی در این بوم و بر   ندید ایچ دیوار کوتاهتر
بر او تاختن برد یک بامداد   گل عمر او چید و بر باد داد
گل عاشقی بود و عشقیش نام   به عشق وطن خاک شد والسلام
نمو کرد و بشکفت و خندید و رفت   چو گل، صبحی از زندگی دید و رفت


قبلی 1 2 3


کتابخانه:   لغتنامه فارسی  |  اشعار معاصر  |  دیکشنری  |  قرآن مجید  |  نهج البلاغه  |  لغتنامه انگلیسی  |  راهنمای کشورها

   
شاعر:    کتاب:
 

© 2007 - 2022 Jasjoo

ارسال نظرات | کلمات کلیدی | تبلیغات اینترنتی