|
خانه شعر کهن
> فردوسی
> شاهنامه
> داستان سیاوش
داستان سیاوش
|
| کنون ای سخن گوی بیدار مغز |
|
یکی داستانی بیآرای نغز |
| سخن چون برابر شود با خرد |
|
روان سراینده رامش برد |
| کسی را که اندیشه ناخوش بود |
|
بدان ناخوشی رای اوگش بود |
| همی خویشتن را چلیپا کند |
|
به پیش خردمند رسوا کند |
| ولیکن نبیند کس آهوی خویش |
|
ترا روشن آید همه خوی خویش |
| اگر داد باید که ماند بجای |
|
بیآرای ازین پس بدانا نمای |
| چو دانا پسندد پسندیده گشت |
|
به جوی تو در آب چون دیده گشت |
| زگفتار دهقان کنون داستان |
|
تو برخوان و برگوی با راستان |
| کهن گشته این داستانها ز من |
|
همی نو شود بر سر انجمن |
| اگر زندگانی بود دیریاز |
|
برین وین خرم بمانم دراز |
| یکی میوهداری بماند ز من |
|
که نازد همی بار او بر چمن |
| ازان پس که بنمود پنچاه و هشت |
|
بسر بر فراوان شگفتی گذشت |
| همی آز کمتر نگردد بسال |
|
همی روز جوید بتقویم و فال |
| چه گفتست آن موبد پیش رو |
|
که هرگز نگردد کهن گشته نو |
| تو چندان که گویی سخن گوی باش |
|
خردمند باش و جهانجوی باش |
|