برای:  وب | تصاویر | فیلم ها | لینکها | بیشتر ▼
ورود به سیستم
   
شاعر:    کتاب:
مصراع 1 تا 20 از 20 مصراع از شعر هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان​ها در غزلیات جلال‌الدین محمد بلخی


< شعر بعدی شعر قبلی >

هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان​ها




هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان​ها   کاخر چو دردی بر زمین تا چند می​باشی برآ
هر کز گران جانان بود چون درد در پایان بود   آنگه رود بالای خم کان درد او یابد صفا
گل را مجنبان هر دمی تا آب تو صافی شود   تا درد تو روشن شود تا درد تو گردد دوا
جانیست چون شعله ولی دودش ز نورش بیشتر   چون دود از حد بگذرد در خانه ننماید ضیا
گر دود را کمتر کنی از نور شعله برخوری   از نور تو روشن شود هم این سرا هم آن سرا
در آب تیره بنگری نی ماه بینی نی فلک   خورشید و مه پنهان شود چون تیرگی گیرد هوا
باد شمالی می​وزد کز وی هوا صافی شود   وز بهر این صیقل سحر در می​دمد باد صبا
باد نفس مر سینه را ز اندوه صیقل می​زند   گر یک نفس گیرد نفس مر نفس را آید فنا
جان غریب اندر جهان مشتاق شهر لامکان   نفس بهیمی در چرا چندین چرا باشد چرا
ای جان پاک خوش گهر تا چند باشی در سفر   تو باز شاهی بازپر سوی صفیر پادشا




کتابخانه:   لغتنامه فارسی  |  اشعار معاصر  |  دیکشنری  |  قرآن مجید  |  نهج البلاغه  |  لغتنامه انگلیسی  |  راهنمای کشورها

   
شاعر:    کتاب:
 

© 2007 - 2022 Jasjoo

ارسال نظرات | کلمات کلیدی | تبلیغات اینترنتی