برای:  وب | تصاویر | فیلم ها | لینکها | بیشتر ▼
ورود به سیستم
   
شاعر:    کتاب:
مصراع 151 تا 180 از 232 مصراع از شعر رفتن خسرو سوی قصر شیرین به بهانه شکار در خسرو و شیرین نظامی گنجوی


< شعر بعدی شعر قبلی >

رفتن خسرو سوی قصر شیرین به بهانه شکار




بسا ناگشته را کز در در آرند   سپهر و دور بین تا در چه کارند
ملک بر فرش دیباهای گلرنگ   جنیبت راند و سوی قصر شد تنگ
دری دید آهنین در سنگ بسته   ز حیرت ماند بر در دل شکسته
نه روی آنکه از در باز گردد   نه رای آنکه قفل انداز گردد
رقیبی را به نزد خویشتن خواند   که ما را نازنین بر در چرا ماند
چه تلخی دید شیرین در من آخر   چرا در بست ازینسان بر من آخر
درون شو گونه شاهنشه غلامی   فرستادست نزدیکت پیامی
که مهمانی به خدمت می‌گراید   چه فرمائی در آید یا نیاید
تو کاندر لب نمک پیوسته داری   به مهمان بر چرا در بسته داری
درم بگشای کاخر پادشاهم   به پای خویشتن عذر تو خواهم
تو خود دانی که من از هیچ رائی   ندارم با تو در خاطر خطائی
بباید با منت دمساز گشتن   ترا نادیده نتوان بازگشتن
و گر خواهی که اینجا کم نشینم   رها کن کز سر پایت ببینم
بدین زاری پیامی شاه می‌گفت   شکر لب می‌شنید و آه می‌گفت
کنیزی کاردان راگفت آن ماه   به خدمت خیز و بیرون رو سوی شاه


قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 بعدی


کتابخانه:   لغتنامه فارسی  |  اشعار معاصر  |  دیکشنری  |  قرآن مجید  |  نهج البلاغه  |  لغتنامه انگلیسی  |  راهنمای کشورها

   
شاعر:    کتاب:
 

© 2007 - 2022 Jasjoo

ارسال نظرات | کلمات کلیدی | تبلیغات اینترنتی