برای:  وب | تصاویر | فیلم ها | لینکها | بیشتر ▼
ورود به سیستم
   
شاعر:    کتاب:
مصراع 1 تا 30 از 96 مصراع از شعر حکایت نوشیروان با وزیر خود در مخزن الاسرار نظامی گنجوی


< شعر بعدی شعر قبلی >

حکایت نوشیروان با وزیر خود




صیدکنان مرکب نوشیروان   دور شد از کوکبه خسروان
مونس خسرو شده دستور و بس   خسرو و دستور و دگر هیچکس
شاه در آن ناحیت صید یاب   دید دهی چون دل دشمن خراب
تنگ دو مرغ آمده در یکدیگر   وز دل شه قافیه‌شان تنگتر
گفت به دستور چه دم میزنند   چیست صغیری که به هم میزنند
گفت وزیر ای ملک روزگار   گویم اگر شه بود آموزگار
این دو نوا نز پی رامشگریست   خطبه‌ای از بهر زناشوهریست
دختری این مرغ بدان مرغ داد   شیربها خواهد از او بامداد
کاین ده ویران بگذاری به ما   نیز چنین چند سپاری به ما
آن دگرش گفت کزین درگذر   جور ملک بین و برو غم مخور
گر ملک اینست نه بس روزگار   زین ده ویران دهمت صد هزار
در ملک این لفظ چنان درگرفت   کاه براورد و فغان برگرفت
دست بسر بر زد و لختی گریست   حاصل بیداد بجز گریه چیست
زین ستم انگشت به دندان گزید   گفت ستم بین که به مرغان رسید
جور نگر کز جهت خاکیان   جغد نشانم به دل ماکیان


1 2 3 4 بعدی


کتابخانه:   لغتنامه فارسی  |  اشعار معاصر  |  دیکشنری  |  لغتنامه انگلیسی  |  راهنمای کشورها  |  نهج البلاغه  |  قرآن مجید

   
شاعر:    کتاب:
 

© 2007 - 2014 Jasjoo

ارسال نظرات | کلمات کلیدی | تعرفه تبلیغات