برای:  وب | تصاویر | فیلم ها | لینکها | بیشتر ▼
ورود به سیستم
   
شاعر:    کتاب:
مصراع 1 تا 30 از 36 مصراع از شعر داستان عیسی در مخزن الاسرار نظامی گنجوی


< شعر بعدی شعر قبلی >

داستان عیسی




پای مسیحا که جهان می‌نبشت   بر سر بازارچه‌ای میگذشت
گرگ سگی بر گذر افتاده دید   یوسفش از چه بدر افتاده دید
بر سر آن جیفه گروهی نظار   بر صفت کرکس مردار خوار
گفت یکی وحشت این در دماغ   تیرگی آرد چو نفس در چراغ
وان دگری گفت نه بس حاصلست   کوری چشمست و بلای دلست
هر کس ازان پرده نوائی نمود   بر سر آن جیفه جفائی نمود
چون به سخن نوبت عیسی رسید   عیب رها کرد و به معنی رسید
گفت ز نقشی که در ایوان اوست   در بسپیدی نه چو دندان اوست
وان دو سه تن کرده ز بیم و امید   زان صدف سوخته دندان سپید
عیب کسان منگر و احسان خویش   دیده فرو کن به گریبان خویش
آینه روزی که بگیری به دست   خود شکن آنروز مشو خودپرست
خویشتن آرای مشو چون بهار   تا نکند در تو طمع روزگار
جامه عیب تو تنگ رشته‌اند   زان بتو نه پرده فروهشته‌اند
چیست درین حلقه انگشتری   کان نبود طوق تو چون بنگری
گر نه سگی طوق ثریا مکش   گر نه خری بار مسیحا مکش


1 2 بعدی


کتابخانه:   اشعار معاصر  |  لغتنامه فارسی  |  دیکشنری  |  قرآن مجید  |  نهج البلاغه  |  لغتنامه انگلیسی  |  راهنمای کشورها

   
شاعر:    کتاب:
 

© 2007 - 2022 Jasjoo

ارسال نظرات | کلمات کلیدی | تبلیغات اینترنتی