برای:  وب | تصاویر | فیلم ها | لینکها | بیشتر ▼
ورود به سیستم
   
شاعر:    کتاب:
مصراع 61 تا 90 از 154 مصراع از شعر تعلیم خضر در گفتن داستان در شرفنامه نظامی گنجوی


< شعر بعدی شعر قبلی >

تعلیم خضر در گفتن داستان




جهانداری آید خریدار تو   به زودی شود بر فلک کار تو
خریدار چون بر در آرد بها   نشاید ره بیع کردن رها
چو دریا خرد گوهر از کان تنگ   دهد کشتی در به یکباره سنگ
ز دریای او گنج گوهر مپوش   دری میستان گوهری می فروش
میانجی چنان کن برای صواب   که هم سیخ برجا بود هم کباب
چو دلداری خضرم آمد به گوش   دماغ مرا تازه گردید هوش
پذیرا سخن بود شد جایگیر   سخن کز دل آید بود دلپذیر
چو در من گرفت آن نصیحت گری   زبان برگشادم به در دری
نهادم ز هر شیوه هنگامه‌ای   مگر در سخن نو کنم نامه‌ای
در آن حیرت آباد بی‌یاوران   زدم قرعه بر نام نام آوران
هر آیینه کز خاطرش تافتم   خیال سکندر درو یافتم
مبین سرسری سوی آن شهریار   که هم تیغ زن بود و هم تاجدار
گروهیش خوانند صاحب سریر   ولایت ستان بلکه آفاق گیر
گروهی ز دیوان دستور او   به حکمت نبشتند منشور او
گروهی ز پاکی و دین پروری   پذیرا شدندش به پیغمبری


قبلی 1 2 3 4 5 6 بعدی


کتابخانه:   اشعار معاصر  |  لغتنامه فارسی  |  دیکشنری  |  قرآن مجید  |  نهج البلاغه  |  لغتنامه انگلیسی  |  راهنمای کشورها

   
شاعر:    کتاب:
 

© 2007 - 2022 Jasjoo

ارسال نظرات | کلمات کلیدی | تبلیغات اینترنتی