برای:  وب | تصاویر | فیلم ها | لینکها | بیشتر ▼
ورود به سیستم
   
شاعر:    کتاب:
مصراع 31 تا 60 از 152 مصراع از شعر در راز و نیاز با خداوند در فرهاد و شیرین وحشی بافقی


< شعر بعدی شعر قبلی >

در راز و نیاز با خداوند




همای و بوم بودندی بهم جفت   به یک بیضه درون همخواب و همخفت
نه با اقبال آن را کار بودی   نه این را طعنه‌ی ادبار بودی
ز تو اندوخته عقل این محک را   که می‌سنجد عیار یک به یک را
ز چندین زاده‌ی قدرت که داری   کفی برداشتی از خاک خواری
به دان عزت سرشتی آن کف خاک   که زیب شرفه شد بر بام افلاک
طراز پیکری بستی بر آن گل   که آمد عاشق او جان به سد دل
به ده جا خادمانش داشتی باز   که گفتی خاک و چندین قدر اعزاز
به خاک این قدر دادن رمز کاریست   که عزت پیش ما در خاکساریست
چه شد گو خاک باش از جمله در پس   منش برداشتم، این عزتش بس
بر آن خادمان کش داشتی پیش   دوانیدی به خدمت سد حشر بیش
همه فرمان برانی کارفرمای   همه در راه خدمت پای برجای
از آن ده خادم ده جا ستاده   مهیا هر چه فرماید اراده
چه ده خادم که ده مخدوم عالم   مبادا از سر ما سایه شان کم
نشاندی پنج از آنها بر در بار   ز احوال همه عالم خبردار
گذر داران جسم و عالم جسم   بر ایشان راه صورتها ز هر قسم


قبلی 1 2 3 4 5 6 بعدی


کتابخانه:   اشعار معاصر  |  لغتنامه فارسی  |  قرآن مجید  |  نهج البلاغه  |  لغتنامه انگلیسی  |  دیکشنری  |  راهنمای کشورها

   
شاعر:    کتاب:
 

© 2007 - 2022 Jasjoo

ارسال نظرات | کلمات کلیدی | تبلیغات اینترنتی