برای:  وب | تصاویر | فیلم ها | لینکها | بیشتر ▼
ورود به سیستم
   
شاعر:    کتاب:
مصراع 91 تا 120 از 152 مصراع از شعر در راز و نیاز با خداوند در فرهاد و شیرین وحشی بافقی


< شعر بعدی شعر قبلی >

در راز و نیاز با خداوند




بکردیم از تمام هستی خویش   نیامد هیچ جز لطفت فرا پیش
اگر لطف تو دامن برفشاند   ز ما جز نیستی چیزی نماند
بود بی‌رحمتت اجزای مردم   صفتهای بد اندر نیستی گم
ره هستی سراپا گر نپویند   عدم یابند ما را گر بجویند
عدم بلک از عدم هم لختی آنسوی   بدیهای نهفته در عدم روی
ز ما ناید بجز بد نیک دانیم   تو ما را نیک کن تا نیک مانیم
کسی کو گریه برخود کن شب و روز   که بگذاری بدو آتش بدآموز
ولی آن گریه را سودی نباشد   که از تو در جگر دودی نباشد
شراری باید از تو در میانه   که دوزخ سوخت بتوان زان زبانه
بدیها در خودی خس پوش داریم   بده برقی که دود از خود برآریم
درخشی شمع راه ماکن از خود   تو خود ما را شو و مارا کن از خود
کسی کو را ز خود کردی خوشش حال   برو گو بر فلک زن کوی اقبال
خوشا حال دل آن کس در این کوی   که چوگان تو می‌گرداندش گوی
فلک گوی سر میدان آنست   که گویش در خم آن صولجانست
به چوگان هوا داریم گویی   هوس گرداندش هر دم به سویی


قبلی 1 2 3 4 5 6 بعدی


کتابخانه:   لغتنامه فارسی  |  اشعار معاصر  |  دیکشنری  |  قرآن مجید  |  نهج البلاغه  |  لغتنامه انگلیسی  |  راهنمای کشورها

   
شاعر:    کتاب:
 

© 2007 - 2022 Jasjoo

ارسال نظرات | کلمات کلیدی | تبلیغات اینترنتی